مثل اینکه اصلاً من شانس ندارم که زود به جلسه برسم
دیروز هم به سلامتی جلسه دهم یزد لاگ تشکیل شد
من هم که طبق روال معمول که همیشه باید سر بزنگاه یه کاری واسم پیش بیاد و دیر به جلسه برسم. نمی دونم شما اطلاع دارید یا نه ولی بهتره محض اطلاعتون بگم که 28 فروردین تولد منه و برای همین من به بچه ها قول داده بودم که شیرینی جلسه بعد رو من بگیرم که یه دفعه یه اتفاق بدی افتاد که من اصلاً نمی تونستم خودمو به جلسه برسونم ولی از اونجایی که خدا بنده هاشو دوست داره کار ما رو درست کرد و منم یه زنگ به مهرداد زدم که ببینم اوضاع چه جوریه که گفت علی سریع بیا که جات خیلی خالیه
البته فکر کنم برای شیرینی بود نه خودم
منم سریع حاضر شدمو رفتم یه گشتی تو خیابونا زدم تا بالاخره یه شیرینی فروشی باز رو همون نزدیکی جلسه پیدا کردمو ، شیرینی رو گرفتم و راه افتادم که برم تا به جلسه برسم ، توی راه هم همش به این فکر بودم که نکنه شیرینی کم بیاد و آبروم بره در همین حین چند باری هم می خواستم برگردم که گفتم بی خیال حالا اگه کم بود بر می گردم می گیرم ، خوب به سلامتی رسیدم به در شرکت صادق اینا ، مثل اینکه چون صادق نبوده و محمد رضا هم یادش رفته بود کلید سمپاد رو بگیره مجبور شده بودن که جلسه رو توی شرکت صادق اینا برگزار کنن که حالا من کاری به این کارا ندارم ، بعد هم رسیدم به یه در خونه قدیمی که به همه چی شبیه بود الا شرکت من هم زنگو زدم و رفتم تو که محمد رضا اومد پیش وازم و منو راهنمایی کرد منم وقتی در و وا کردم دیدم دستگیره در خورد تو کمر یه بد بختی که اون بنده خدا کسی نبود جز بیژن
بیژن رفت کنار و من وارد شدم و دیدم به به به به !!! چه جمعیتی همش کلا رو همدیگه 10 نفر هم نمی شدیم
ما هم یه سلام علیک و یه عید مبارک باد کردیم و رفتیم نشستیم پای صحبت های شیرین و مفید آقا بیژن ( البته صحبت های مهرداد رو از دست داده بودم
) ، یه چیزی که جالب بود این بود که همه می فهمیدن بیژن چی می گه الا من ؟!!!
آقا بالاخره صحبت های بیژن هم تموم شد و مهرداد می خواست دوباره بره بالا منبر که دیگه محمد رضا گفت با عرض شرمندگی من کار دارم و باید ساعت 6 برم ( تفلکی 300 بار تو جلسه از خونه بهش زنگ زده بودن که چرا نمیای ) بیژن هم گفت موردی نداره و نشستیم یه دلی از عزا در اوردیم فکر کنم یه 10 دستی این شیرینی ها رو چرخوندیم بازم تموم نشد ، آخر سر هم فرهاد جعبش رو برداشت با خودش برد ، بعد هم با بچه ها خداحافظی کردیم و در شرکت رو بستیم و راه افتادیم ، تو راه هم یه خورده با بیژن و فرهاد و محمد رضا صحبت کردیمو به ماشین محمد رضا که رسیدیم از هم خداحافظی کردیم و محمد رضا هم نامردی نکرد و منو تا کوچه حنا برد ( خیلی بچه با معرفتیه با این که کلی کار داشت ولی با این حال منو رسوند :X ) بعد هم با محمد رضا خداحافظی کردم و راه افتادم به طرف خونه مامان بزرگم ، تو راه هم همش داشتم به جلسه ای فکر می کردم که کلا 20 دقیقه توش بودم و یکی از بهترین فرصت هامو از دست داده بودم بعد هم که دیگه رسیدم خونه مامان بزرگم . ( قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید
)
پ.ن: اگه یه خورده پر حرفی کردم شرمنده ، نمی شد که اینا رو نگم آخه بعداً عقده می شد
پ.ن: بقیه گزارش جلسه رو هم در ادامه مطلب بخونید ( گزارش از سرکار خانم نیلیه )
پ.ن: جای بعضی ها هم خالی بود که دیگه این از بی معرفتی خودشون بود و ما تقصیری نداشتیم







