دیروز بدترین روز زندگیم بود ، دیروز بدترین اتفاق زندگیم رخ داد ، دیروز یکی از بهترین دوستام توی دستام جون داد و به رحمت الهی پیوست.
الان که دارم اینا رو می گم مغزم به کل از کار افتاده و اصلا حالم خوب نیست ولی با این حال مجبورم اینا رو بگم تا شاید یه خورده سبک تر بشم .
نمی دونم تا حالا هیچ عزیزی رو از دست دادید یا نه ولی فقط اینو می دونم که هیچ دردی بد تر از درد از دست دادن عزیزان آدم نیست ، من تا حالا خیلی از عزیزانم رو از دست دادم ولی هیچ کدوم دردناکتر از ، از دست دادن دوستم نبود که توی دستام پرپر شد و من نتونستم هیچ کاری براش بکنم و الان دارم به خاطر این موضوع آتیش می گیرم و زجه می زنم .
دیروز بعد از اینکه از کلاس اومدیم بیرون ما رفتیم توی فضای سبز دانشکدمون نشستیم و دوست خدابیامرزمم رفت که بره به یکی از اقوامشون زنگ بزنه ، رفت زنگ زد و اومد روی سکوی ورودی دانشکده نشست ، هنوز دو دقیقه نشده بود که دیدم از اون بالا با صورت خورد زمین تا اومدیم برسیم بهش دیدیم که اومد بلند بشه ولی دوباره خورد زمین ، رسیدم بالا سرش که دیدیم بادگاش پر از خون شده و مثل آدمایی که تشنج دارن شروع کرد به لرزیدن و دست و پا زدن که من و چند تا از دوستام دست و پاهاش رو گرفتیم که به خودش آسیب نرسونه ، تو همین موقع یکی از بچه ها پاهاش رو گرفت بالا و اون یکی دوستم هم رفت یه مهر خیس کرد اورد گذاشت دم دهنش که یه دفعه دیدیم یه دوتا نفس کشید و چشماش رو بست ، فکر کردم خوابیده ولی دیدیم یه 5 دقیقه گذشته و هنوز هیچ حرکتی نمی کنه ، که آمبولانس سر رسید و پزشکای آمبولانس سریع اومدن بالای سرش و شروع کردن به تنفس مصنوعی و ماساژ قلبی یه چند دقیقه شد که دیدیم هیچ تغییری نکرد ، رنگش شده بود عین گچ و سر انگشتاش هم سیاه شده بود که یه دفعه دیدم یه نفس عمیق کشید و حلقه چشاش گشاد شد و بعد هم سفیدی چشمش معلوم شد و دیگه هیچ صدایی ازش در نیومد ، من که همون موقع حالم بد شد و دیگه نفهمیدم داره چه اتفاقی میفته ، فقط یادمه که یه مشت آدم بی کار الاف که فکر می کردن اومدن سیرک دارن با موبایلاشون ازش فیلم می گیرن و به هم یه چیزایی می گن و می خندن .
آخرین چیزی که یادمه اینه که داشت منو نگاه می کرد که از این دنیا رفت.
هنوز قیافش جلوی چشامه که داره نگام می کنه و من هیچ کاری از دستم بر نمیاد که براش بکنم .
یه چند دقیقه گذشت که دیدم خیلی راحت سوار آمبولانسش کردن و بردنش ، اون موقع اصلا حواسم نبود که چرا دارن انقدر راحت می برنش و خبری از صدای آژیر آمبولانس نیست ، ولی راضی نشدم و با چند تا از دوستام رفتیم بیمارستان ما که رسیدیم دیدیم که تازه اوردنش و توی اتاق فوریتهای پزشکی دارن بهش شک می دن و سعی می کنن که ضربان قلبش رو برگردونن که یه دفعه در رو بستن ما پشت در موندیم ، من دیگه به هیچی فکر نمی کردم جز اینکه خدا یه فرجی بکنه و حالش خوب بشه ، داشتم پشت در واسش دعا می خوندم و اشک می ریختم که چند تا از بچه های دانشگاه رسیدن اونجا و منو بردن بیرون ، چند دقیقه بعد هم خبر فوتش رو اوردن که انگار دنیا روی سرم خراب شد.
بعد هم که دیگه هیچی خودتون می تونید حدس بزنید که چه اتفاقاتی بعد از اون افتاده ، فقط یه چیز رو می دونم و اونم اینه که بی خود و بی جهت جوون مردم پرپر شد و ما هم نتونستیم واسش کاری بکنیم.
امروز که رفته بودم دانشکده یه چیزایی رو دیدم که خیلی جلوی خودم رو گرفتم و خودم رو کنترل کردم که نرم جلو معرکه راه بندازم .
دیروز یه چند تا درس بزرگ گرفتم و اونم این بود که اینکه می گن آدم بی خود نیست ، یک دم هست و یکه دم دیگه هم نیست ، درس دیگه ای هم که گرفتم این بود که بیشتر به اعمالم دقت کنم.
همه ما یه روزی از این دنیا می ریم و تنها چیزی که واسمون می مونه اعمالمونه که تنها چیزیه که با خودمون می تونیم از این دنیا ببریم ، پس بیشتر به اعمالمون توجه کنیم تا اگه یه روزی ما هم از این دنیا رفتیم با دست خالی از این دنیا نرفته باشیم.
پ.ن : چند تا گله هم دارم از اونایی که دم از مسلمونی می زنن و به وقتش همه چیز از یادشون می ره ، دیروز رئیس آموزشکده بعد از اینکه دید دوستمون داره جون می کنه خیلی راحت از اونجا رد شد و رفت ببینه ترانس برق چش شده ، دیگه ببینید آدم چقدر باید بد بخت و بد شانس باشه ، دکتر آموزشکده بعد از اینکه دید دوستم حالش بد شده تازه یادش اومد که کلید اتاقش رو با خودش نیورده و اونجا وایساد تا جوون مردم اونجا پرپر بشه.
پ.ن : الان اصلاً حالم خوب نیست بعدا این پست رو کامل می کنم ، فقط از همه شما می خوام که یه فاتحه واسه دوست مرحومم بخونید تا روحش آروم بگیره.
بعد نوشت : به علت مسائلی ترجیح می دم که دیگه در این مورد حرفی نزنم.





![UT 3, 4 & The Milky Way [video] UT 3, 4 & The Milky Way [video]](http://static.flickr.com/2633/4135738280_d16c9dd389_t.jpg)



sadeqn گفت
علی جان تسلیت میگم خیلی
Hamed گفت
داداش من تازه با وبلاگت آشنا شدم ولی باور کن خیلی خیلی ناراحت شدم و حالم گرفته شد
امیدوارم هر چه سریع تر به زندگی عادیت برگردی و اینو فراموش نکن که مرگ حقه
بهت تسلیت می گم… خدا صبرت بده و همچنین به خانواده دوست عزیزت…
موفق باشی
میلاد خواجوی گفت
امیدوارم هرچه زود تر حالت بهتر بشه.
تسلیت عرض می کنم.
اما کاش مرگ نزدیکان برای همیشه و هر زمان برای ما یک درس زندگی باشد نه فقط برای همان روزهای اول جدایی.
محمد گفت
با سلام و عرض تسلیت
بسیار ناراحت شدم و امیدوارم خداوند برای این دوست عزیز مغفرت و برای بازماندگان صبر عنایت فرماید
واقعا دنیا بی وفاست
به هیچ کس رحم نکرد
این رسم این زمانه است دوست عزیز
هم ما رفتنی هستیم
چه بخواهیم چه نخواهیم
دوست عزیز امیدوارم که حال شما هم بهتر شود
به هرحال این رسم این دنیا ست
با امید برای سلامتی شما
و با آرزوی آرامش روح دوست عزیز شما
با تشکر
به امید دیدار
عبدالرضا گفت
با سلام
خیلی ناراحت شدم تسلیت می گم
انشالله که غم آخرتون باشه.
آدم تا وقتی یکی از نزدیکانش رو از دست نده نمی فهمه که یه روزی هم نوبت خودش می شه.
مهرداد گفت
خیلی سخته…
تسلیت میگم علی جان.