آرشیو برای آوریل 26, 2008

خسته شدم

نمی دونم چرا این روزا دیگه اصلاً حال و حوصله نوشتن رو ندارم ، انگار یه آدم دیگه شدم ، انگار دیگه زندگی برام هیچ معنی نداره ، انگار دارم بی خودی زندگی می کنم ، دلیلش رو هم نمی دونم یعنی اصلا دیگه برام مهم نیست که بخوام دنبال دلیل بگردم ، این روزا به جای اینکه برای میان ترمام درس بخونم ، می رم یه گوشه با خودم خلوت می کنم.

الانم دیگه بیشتر از این حوصله ندارم که بنویسم شاید ، البته شاید بعداً اومدم بقیه حرفام رو زدم.

در آخر هم ترجمه یکی از بهترین آهنگ های گروه Pink Floyd رو می ذارم که خیلی دوستش دارم و باهاش مانوسم .

Echoes

Overhead the albatross hangs motionless upon the air

And deep beneath the rolling waves in labyrinths of coral caves
The echo of a distant tide
Comes willowing across the sand

And everything is green and submarine


بر آن فراز، مرغ دریایی [آلباتروس] بی هیچ جنبشی روی هوا ایستاده است
و در اعماق امواج غلتان میان هزارتوهای غارهای مرجانی

پژواک موجی دوردست

نازک و لرزان چون بید به روی ماسه ها میلغزد

و هر آنچه هست سبز است و از بستر دریا

And no one showed us to the land

And no one knows the wheres or whys

But something stares and something tries

And starts to climb towards the light


و هیچکس ما را به زمین رهنمون نشد

و هیچکس به چراها و کجاها آگاه نیست

اما چیزی میدرخشد و میپوید

و بسوی نور برمیشود

Strangers passing in the street
By chance two separate glances meet
And I am you and what I see is me
And do I take you by the hand
And lead you through the land
And help me understand the best I can


غریبه ها از خیابان میگذرند

دو نگاه ، اتفاقی به هم میخورند

و من توام و آنچه میبینم من است

و آیا دستت را بگیرم

و در میان خشکی تو را رهنمون شوم

و مرا به درک نیکترینی که یارایم یاری نما

And no one calls us to the land
And no one forces down our eyes
And no one speaks
And no one tries
And no one flies around the sun


و هیچکس ما را به زمین نمیخواند

و هیچکس چشمانمان را پایین نمیراند

و هیچکس هیچ نمیگوید

و هیچکس هیچ نمیکند

و هیچکس بر گرد آفتاب بال نمیگشاید


Cloudless is the day you fall
Upon my waking eyes
Inviting and inciting me to rise

بی ابر است روزی که می افتی

بر چشمان گشوده ام

مرا به خاستن میخوانی و می انگیزی


And through the window in the wall
Comes streaming in on sunlight wings
A million bright ambassadors of morning


و از راه پنجره ی میان دیوار

یک میلیون سفیر درخشان بامدادی

بر بالهای آفتاب به درون جاری میشود


And no one sings me lullabies
And no one makes me close my eyes
So I throw the windows wide

And call to you across the skies

و هیچکس برای من لالایی نمیخواند

و هیچکس مرا به بستن چشمانم وانمیدارد

پس پنجره ها را میگشایم

و تو را از آن سوی آسمانها میخوانم.

۱ دیدگاه